سلام به همه دوستان عزیزم ببخشید بی خبر یهو رفتم ولی واقعا این روزا وقت ندارم تا اصلا به اینترنت وصل شم چه برسه به اینکه بخوام آپم بکنم.ولی تو فکر زدن یه وبلاگ تخصصی گرافیک هستم اگه خودتون با دوستاتون تو کار گرافیک هستن و تو طراحی وبلاگ واردن لطفا به من معرفی کنید چون دلم میخواد وبلاگ جدیدم تو زمینه گرافیک بترکونه و تنهایی نمیتونم.

¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٥ ب.ظ توسط
دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦
نمیتونم تمرکز کنم دیگه. همه کارام رو هم انباشته شده و داره خستم میکنه هزار تا فکرو خیال بیخودو چی جوری از مغزم بیرون کنم آخه؟ وای احساس میکنم عقب تر از چیزیم که باید باشم و هر چی میدوم نمیتونم برسم بهش خسته ام ! خسته!

خود را از روبرو تماشا کردم :
گودالی از مرگ پر شده بود.
و من در مرده خود به راه افتادم.
صدای پایم را از راه دور میشنیدم ،
شاید از بیابانی میگذشتم.¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٥ ب.ظ توسط
دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
من کشفش کردم!!!!!!!!!!!
خب نمیدونم آخه تو که سالمی چرا نمیری لا اقل کارگری؟
کارگری از نظر شما اشکالی داره؟
شایدم گدایی از کارگری در آمدش بیشتر باشه.$-)
هر کاری که در آمدش بیشتره بهتره؟
شاید یکی از فامیلات ببیننت خوب.ریسک بزرگیه.
شاید از لحاظ تنوع کاری بهتر باشه که آدما هی میرن گدا میشن.
خلاصه همینطور که از پنجره ماشین بیرونو نگاه میکردم یه گدای کورو دیدم که نشسته بود(در واقع لم داده بود)گوشه دیوار ما تو ترافیک بودیم من سعی کردم زوم کنم روش.
آخه انگار داشت از هوای بهاری لذت میبرد شادابیش منو به شک انداخت که امکان داره کور نباشه
(نه منظورم این نیست هر کی نا بیناست باید افسرده باشه ولی گدای کور موقعیتش جوری نباید باشه که .....)بگذریم من احساس کردم صورت گدا ترفمه باهاش بای بای کردم و اون هیچ عکس العملی نشون نداد دوباره سعی کردم و بازم عکس العملی نشون نداد با خودم گفتم اینجا یه چیزی هست که من نمیفهمم شده از ماشین پیاده شم تا صبح بشینم روبروش باید سر در بیارم.یهو بابام گفت به چی نگاه میکنی؟با کی بای بای میکردی؟
خواهرم گفت بابا بی خیال این شو حالش بده میشناسیش که بعد همه با هم خندیدیم .منم به خواهرم تیکه انداختم که روانشناسا هم کمی از بیماراشون ندارن.
چراغ انگار سبز شد و ما آروم حرکت کردیم .
حدس بزنین چی شد؟
اون آقای گدا با من بای بای کرد و لبخندی یواشکی طوری که کسی نبینتش به من زد.
به بابام گفتم دیدی بابا دیدی؟
بابام گفت چیو؟
گفتم اه باهام بای بای کرد اون کور نبود.
بابام تا یک ساعت میخندید و سرشو تکون میداد به مامانم میگفت این بزرگ بشو نیست.
خواهرمم که طبق معمول نظریه روانشناسی میداد.
منم از کشفش خوشحال بودم .به نظرم اون آقا با شغلش حال میکرد.
هواستون باشه همه گداها گدا نیستن.
من فهمیدم روابط اجتماعی گداها هم بد نیست.
فکر نکنین فضولم یا بیکار ولی خداییش شما هم ظا هر اون گدارو میدیدین همین کارو میکردین.تازه کلی پول تو کاسش بود.¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٥ ب.ظ توسط
پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
اصلاحیه:
دوستان عزیز من مجبورم متن قبلو کمی اصلاح کنم به نظرم برادر پسر همسایه کاملا باید حذف شه آخه بابا من مثلا یه داستان غم انگیز نوشتم شماها اصلا نگرفتینش اصلا هیچ کدوم اونقدر که به پسر همسایه توجه کردین به گربه بیچاره اهمیت ندادین.
مراقب باشید که تو زندگیتون بیشتر به مسائل اصلی بپردازین تا حاشیه ای.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٤ ب.ظ توسط
دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
صبح رفتم ببینم چی شد این نمایشگاه !!!!(آخه قبل عید یه ورک شاپ شرکت کرده بودم قرار بود آثارمونو تو اردیبهشت به نمایش بزارن)خانم مسئول میگه احتمالا بیوفته به خرداد نمایشگاه!!
بعد اومدم خونه ساعت 1 خوابیدم تا 5 .ولی عجب حالی داد چون عصر مامانم اومده میگه دخترم بیا بیرون خسته شدی یکم به خودت استراحت بده (فکر کرده بود دارم درس میخونم)خلاصه بعد چند دقیقه اومدم بیرون ولی صورتم و صدام تابلو بود خوابالوئه ولی بی خیال مهم طرز بیدار شدنم بود که خیلی لذت بخش بود.
کارامو کردم برم یه قدمی بزنم.آخه احساس کردم ممکنه دیگه هوا گرم شه و به این خوبی نباشه.وقتی از مامانم خدا حافظی کردم درو باز کردم محکم خورد تو دماغم .همون موقه گفتم بسم ا... خدا به خیر کنه.اومدم سوار آسانسور شدم یهو چادرم موند لای در اولی یهو در دومی داشت بسته میشد.(سرعت عملو داشته باش)اینم دومیش.خدا سومیشو به خیر بگزرونه.
درو که باز کردم بوی خاک آب پاشی شده به مشامم خورد عجب هوایی به !!به!!
همینطور که از پله ها اومدم پایین یه گربه پرید جلو پام یه جیغ کوچولو زدم فقط برای تخلیه احساسات که سکته نکنم بعد 6 متر پریدم اونورتریهو یه صدایی اومد سلام ... خانم برگشتم واییییییی!!!!!!
وایی برادر همسایمون بود.سلام آقای .... خوبین؟
- ممنون ولی انگار شما خوب نیستین؟
- نه ! نه !من خوبم یه گربه بود.ببخشید با اجازه.
خب به سلامتی سومیشم تقریبا به خیر گذشت.من نمیدونم چرا هر چی سوتی تو عمرم دادم جلو این بود.اون از دفعه پیش که ماشینو انداختم تو جوب که نمیدونم از کجا یهو سر رسید .اینم از ایندفعه !!!!!
خلاصه رفتم پارک قدم زدم وقتی رسیدم در خونه دیدم برادر همسایمون وایساده وقتی نزدیک شدم دیدم کلی خون ریخته اونجا.سلام کردم و پرسیدم چی شده؟
گفت خون همون گربه که پرید جلوتونه.
خیلی ناراحت شدم گفتم آخه واسه چی؟گفت ماشین زد بهش گفتم خودش کو؟
یه کیسه مشکی نشونم داد گفت اونجاس.حالم خیلی بد شد .هیچوقت فراموشش نمیکنم.
اومدم خونه رفتم تو اتاقم و تا الان بیرون نیومدم برای گربه ی ناکام یه نامه نوشتم و یه نقاشی کردم .
گربه ی عزیزم خدا کنه هنگام مرگت درد نکشیده باشی .
تو هم به سکوت بی انتهای قاصدک های وحشی پیوستی .
حیوونا وقتی میمیرن کجا میرن؟اون دنیا میبینیمشون؟
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٤ ق.ظ توسط
یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦

این متن کوچیکو خودم گفتم 

¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٦ ق.ظ توسط
جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
فروغ فرخزادو خیلی دوست دارم هم خودشو هم شعراشو به نظرم زن شجاعی بوده تو شعراش میتونی داستان زندگیشو بخونی چون برای زندگیش شعر گفته من الان دلم میخواد یکی از شعراشو براتون بزارم .همین.

گریز و درد
رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم،که داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم،مگو،مگو،که چرا رفت ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت،چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یک باره راز ما
رفتم،که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم،که در سیاهی یک گوربی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و رنج زندگی
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٤ ب.ظ توسط
سهشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
خیلی جالبه وقتی میخوای عمرا بشه وقتی نمیخوای میشه.میگم بابا میخوام درس بخونم کار نمیخوام حالا راه به راه تلفن که طراح میخوایم باور کنید حالا اگه بیکار بودم هر چی تو سر خودم میزدم گریه میکردم که کار میخوام همه می گفتن نه.
موندم چی کار کنم.یکی از دوستام میگه موقعیتتو از دست نده هم درس بخون هم کار این کار جدیدم که پیشنهاد شده بهم طراحی کتاب تبلیغاتی خیلی برام جزاب و جدید و تجربه خوبیه.قراره فردا جواب بدم موندم چی کار کنم
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٥ ب.ظ توسط
دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
- نمیدونم بگم یا نه
- مگه قرار نبود این وبلاگو بسازی تا حرفاتو توش بگی؟
-چرا قرار بود ولی چه دلیلی داره اینجا بگم میتونم تو دفتر خاطراتم بنویسم.
-خب اینجا ممکنه کسی باشه که احساسه تورو داشته باشه.و شاید هیچ وقت روت نشه این حرفارو به کسی که وجود خارجی داره بزنی یا شاید فرستش پیش نیاد.
- آره خب خیلی دلم میخواد غیر از دفتر خاطراتم کس دیگه ایم اینارو بدونه.
- به من اعتماد کن تازه کسی تورو اینجا نمیشناسه.حرفه دلتو بگو سبک میشی.
- دوستام همیشه میگفتن تو آب زیر کاهی.ظاهرت مثبته ولی یه چیزاییو از ما مخفی میکنی.همیشه میگفتن تو دانشجو شدی عقل رسی و بزرگ شدی ولی هر وقت موقع فال گرفتنو این حرفا میشه تو هیچ اسمیو نداری.من همیشه میخندیدم و با خودم میگفتم حالا شما اسم دارید چه گلی به سرتون زده.بعد اونا طبق معمول میخندیدن میگفتن آی آی عزیزم ما خر نیستیم بدو بگو.بعد دو سال زندگی و قتی کاملا مطمئن شدن من راست میگم دست از سرم برداشتن و شروع کردن به معرفی پسر خاله و دوستای برادرشون ولی من نمیخواستم من عقایدم با اونا فرق میکرد من طرز فکر متفاوتی داشتم برای من بدون یه عشق دروغیم دریا آبی بود و غروب نارنجی.
-خوب؟
- ولی الان به بنبست خوردم و آرزو هام برام بی معنا شدن من فقط رویایی فکر میکردم.
- مگه چی میخواستی از زندگی؟
- همیشه از وقتی احساس کردم بزرگ شدم با خودم سر کارام یه قرارایی میگزاشتم و با خدا در میون میزاشتم.با خودم قرار گزاشتم که پاک باشم قرار گزاشتم که تا جایی که میتونم خودم باشم . و تاحت تاثیر افراد قرار نگیرم و تا حالا تونستم بهشون عمل کنم.آخه تا کی؟تاکی باید مخالف جریان دستو پا بزنم ؟ خسته شدم.
- خسته؟برای خستگی خیلی زوده تو حالا حالاها کار داری.تو خودت این مسیرو واسه زندگیت انتخاب کردی.یادت رفته واسه به ثبات رسیدنت چقدر تلاش کردی؟
-یادمه همشو یادمه یادمه ولی من خیلی نا توان شدم.میدونم خودم خواستم و میخوام ولی دیگه توانشو ندارم اراده بدون توان چه فایده ای داره آخه؟
همیشه هر وقت به آینده و زندگی مشترک با یه مرد فکر میکردم هیچ وقت تو ذهنم قبل اون آدم که باهاش زندگی میکنم کسیو ندیدم.همیشه اون بوده و اون یه عشق پاک و بی ریا ...یه عشق ... نه فقط یه احساس عادت و هوس......یه عشقه واقعی.
یکی مثل خودم .یکی که خودش باشه یکی که به من تو مسیرم کمک کنه یکی که با هم به خدا برسیم.هر وقت میوفتم یا خسته میشم دستمو بگیره.منم همینطور منم بهش کمک کنم.با هم باهم به خدابرسیم و این زندگیو همونطور که باید تموم کنیم.اون موقه ها هر وقت به اون زندگی فکر میکردم اونو خیالی فرض نمیکردم و فکر میکردم یه روز میشه ولی الان همش یهو رو سرم خراب شدن.هر چی بیشتر میرم جلو بیشتر به این واقعیت میرسم که همش خیال و آرزو بود.همش الکی بود و وجود خارجی نداره.
هر وقت به اطرافم نگاه میکنم یه مشت آدم مثل هم میبینم که هیچ کس هیچ تلاشی واسه اینکه خودش باشه نمیکنه.
چرا تو خیابون قاصدکا فوت نشده باقی موندن؟
چرا آدما نمیخوان بفهمن قاصدکا برای فوت کردن و رسوندن آرزو هامون وجود دارن.
دیگه حتی کودکامونم علاقه ای به اونا ندارن.حتی بچه هامونم مثل هم شدن.
- مشکل تو چیه؟چی میخوای بگی؟
- میخوام بگم میخوام فریاد بکشم که خسته ام .می خوام بگم از تکرار متنفرم.میخوام بگم مدتهاست از ته دل نخندیدم میخوام بگم آسمون تکراریه میخوام بگم دیگه صدای گنجیشکارو نمیشنوم.
میخوام برم یه جایی که مجبور نباشم به خاطر خودم بودن جواب پس بدم.
- مگه کسی بهت چیزی گفته؟
- نه خودت میدونی که حرف مردم برام مهم نیست.ولی تاثیر خودشو میزاره.سمیه یادته؟
- آره همون دوستت که نامزد کرده ؟
- آره خودشه با مهدیه تو خیابون دیدمش.من پشت چراغ قرمز بودم اون داشت با مهدیه از خیابون رد میشد بوغ زدم و سوارشون کردم رفتیم تو یه کافی شاپ تا با هم حرف بزنیم.آخه دوستای دوره راهنماییم بودن و خیلی وقت بود همو ندیده بودیم.
- خوب !!!
- هیچی همینطور که با هم صحبت میکردیم و از تغییراتمون واسه هم میگفتیم سمیه گفت :..... تو رفتی دانشگاه هیچ فرقی با قبلت نکردی.
گفتم چرا خیلی فرق کردم کلی افکارم عوض شده تازه ظاهرمم کلی فرق کرده مگه نمیبینی پیر شدم؟
بعد گفت نه جدی میگم از سوم دبیرستان که یهو به سرت زد و کلی تغییر کردی همش منتظر بودم بری دانشگاه تا شاید نظرت عوض شه.
گفتم: منظورت چیه؟منظورت چادرمه؟ اگه منظورت اینه که چه ربطی به دانشگاه داره؟
گفت خب دیگه رشته هنر تو اون دانشگاه افتضاح اونم تو شهرستان.
گفتم خب من خیلی تغییر کردم ظاهرم همونه ولی کلی چیز از زندگی بدون مامان بابا یاد گرفتم.کلی مستقل شدم.
گفت اذیتت نمیکردن؟
گفتم کیا؟
گفت بابا استادا و بچه های دانشگاه.
گفتم از کی تا حالا برای اینکه خودت باشی باید اذیت بشی؟
گفت بیخیال دیگه چه خبر؟
از کارام و پیشرفت و علاقه به رشتم براش گفتم بعد گفت :اه نه !!! خبری نیست؟
تازه فهمیدم منظورشو. گفتم :نه !!!!
گفت ای بابا تو دیگه شورشو در آووردی بیا بیرون از رویا .تو خیلی عجیبی.
گفتم : کجام عجیبه؟
گفت : خودت ببین دیگه همه تو این سن تو چه فکرین تو تو چه فکر بابا از رویا بیا بیرون تو بزرگ شدی.
خلاصه کلی بعدش گفتیم و خندیدیم بعد من تا یه جایی رسوندمشون و خدا حافظی کردیم و یه قرار واسه هفته بعد گزاشتیم خونه سمیه اینا.
تو راه بر گشت به خونه کلی با خودم فکر کردم.به خودم و به حرفای سمیه !!!
به نظر شما عجیبه که آدم تا این سن به هیچ پسری تو زندگیش فکر نکرده باشه؟
خب مگه تقصیر منه؟من مثل اونا نبودم پسر همکلاسی برام فقط یه همکلاسی بود پسر همسایه فقط برام پسر همسایه بود و هیچ وقت سعی نکردم از تو حرفاش چیز خاصی در بیارم یا ......
خیلی حرف زدم منو ببخشید ولی به نظر شما آدمی که میخواد خودش باشه و هر کاریو به وقتش (بنا به روحیش و موقعیتش)انجام بده عجیبه؟
به نظر شما نباید خسته باشم؟خسته از اینکه حرف همه دید همه به مسائل یه جوره؟
تو فکر میکنی که خودتی یه ذره فکر کن.اونوقت میبینی همیشه بازی میکردی و هیچ وقت خودت نبودی اونم به خاطراینکه به خاطر خودت بودن باید جواب پس میدادی.
تا حالا شده دلت بخواد تو پارک کفشتو در بیاری و پا برهنه بدوی رو چمنای خیس تا پاهات نرمی چمنارو حس کنه؟و بعدش ببینی چند نفر رد میشن و ممکنه فکر کنن که دیوونه ای.و بی خیال شی؟
تا حالا شده دنبال یه قاصدک توی پارک بدوی و بهت بگن مگه بچه ای؟
حالا دیدی؟ دیدی خیلی وقتا به خاطر اینکه مثل بقیه باشی خودت نبودی؟تو مطمئن باش اگه خود واقعیت باشی به هیچ کس آزاری نمیرسوتی.
نه سمیه و نه هیچ کس دیگه نمیتونه منو تغییر بده .درسته خسته ام ولی خدارو دارم.
راستی اعتیاد اس ام اسم یادتونه؟
از بین 600 تا اس ام اس یکیش خیلی به من کمک کرد که فهمیدم اعتیادم همچین یه جاهایی به درد میخوره.بزارین براتون بنویسم تا شما مجبور نباشین بعد 600 تا اس ام اس بهش برسید (یادتون باشه کلی به نفعتون کار کردم)
هر گاه خداوند تو را به لبه پرتگاه هدایت کرد به خدا اطمینان کن چون یا تو را از پشت خواهد گرفت یا به تو پرواز کردنو خواهد آموخت.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٥ ق.ظ توسط
شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
مراقب باش معتاد ميشيا!!!!!!
اول از همتون معضرت میخوام دست خودم نیست ۲۱ بعضییا میگن دیگه ۲۲
سالته ولی نه ۲۱ سالمه ولی متا سفانه باید اعتراف کنم املام خیلی ضعیفه.شما به خوبی خودتون ببخشین غلطامم بگید تا یاد بگیرم.


دیشب رفته بودم تو اتاقم که مثلا دارم درس میخونم ولی اصلا حسش نبود .کتابامو ورق زدم کلاه یکی از عروسکامو نخ کش کردم (فک کنم نوعی بیماری باشه که مواقع بی کاری خودشو نشون میده .علائمشم همینه اینقد بی دلیل یه چیزیو بازو بسته میکنی یا ور میری بهش تا خراب شه خیال خودتو همرو راحت کنی
)بعد رفتم سراغ موبایلم با یکی از دوستام که پایه بود اس ام اس بازی کردم.بعد ۱ ساعت دیدم حدود ۵۰ تا اس ام اس دادم الکی هیچیزیم تو زندگیم تغییر نکرده به جز پول بابام .قبل اینکه این فکرارو بکنم با خودم گفتم اگه موبایلم نبود من چی کار میکردم.بعد با خودم فکر کردم نکنه معتاد شم.یا شایدم شدم.یا دارم میشم.
باید یه فکری کرد اعتیاد به اس ام اس هم مثل بقیه اعتیادا مخربه.وقت و هزینه آدمو که میگیره تو جمع خانواده ام همش سرت تو موبایلته.البته من ورژنم هنوز اینقد بالا نرفته ولی پیش گیریم ضرر نداره.شما هم فکر نکنین فقط هروئین اعتیاد آوره ممکنه به کامپیوتر یا موبایل یا گیم معتاد شین.و همون ضرر هارو دارن و علائمشونم تقریبا یکیه فقط شاید یه درجه کمتر باشه .
خلاصه از من به شما نصیحت مراقب باش.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٥ ب.ظ توسط